داستان چهار
با تمامیتم احساس کردم به خونه خودم بازگشتم . از این احساس انقدر به هیجان امدم که دیگر تمرکزم بهم خورد.
از یک مکاشفه عمیق و درونی دست برداشتم.اخرین برنامه ریزی ها را انجام دادم و برای نهایت زمان اماده شده بودم.از نسیم دیگر خبری نبود . شب واقعی بیدار شده بود
سه ساعتی روی صندلی نشسته بودم و وارد ذهن جهان شده بودم.میخواستم در باغ کمی قدم بزنم ولی اینجا خانه من نبود .
در این موارد خاص فرهنگی من هیچ وقت استعدادی نداشتم. انکار واژه اخلاق را برای همیشه فراموش کرده باشم.اما خبر خوب ...
اما کسانی را میشناختم که استعدادش را داشتند.
فرشته نگهبانم (انا) را صدا زدم.
- دوست من ساعت یک و نیم شبه . خیلی لطف میکنی اگر بزاری بیشتر بخوابم.الان حال مواظبت از تو رو ندارم
- به اندازه کافی استراحت کردی انا . تو موظفی تا اخر عمرت برای من کار کنی. در ضمن اصلا نگران نیستم انا.تو قدرتت رو از سوسیس و کالباس نمیگیری .تا الان به منبع مبدا متصل بودی.منبع انرژی هستی و الان برای یک شهوت خواب انتظار داری بپذیرم که نباید قدم بزنم؟
- کتتو بپوش پسر. بیرون سرده
طوری که انا نشنوه به این فرشته های کوچولو خندیدم . انها چقدر مطیع و فرمنبردار بودند اگر مهارت بدست گرفتن عنانشان را پیدا میکردی . انوقت تمام نیروهای درونت را در خط حمله قرار میدادی.زمانی قادر خواهی بود این کار را بکنی و انوقت همه چیز در اختیارت خواهد بود
مهتاب درخشان تر از انی بود که انتظار داشتم . هیچ وقت نمیتوانستم به موجودات شب زی رشک نبرم.در میان درختان همه چیز را میدیدم. نیازی به چراغ نبود . نور به اندازه کافی برای دیدن حشره های باغ هم داشتم.
به امارت نگاهی انداختم . چراغ ها خاموش بودند . همه خفته بودند . خستگی بر همه چیزه شده بود.چند متری پشت درختان مکانی زیبا پیدا کردم.بسیار زیبا بود . استخری با عمق خیلی کم خفته یا تعبیه شده بود .چهار فواره کوچک با ظرافت سطح اب را به تلاطم میانداختند.نور ماه به سطح اب برخورد میکرد و اشعه ها و سایه هایش دور تا دور استخر را پر کرده بودند.
زیبایی اشکالی بوجود امده سر جای خودم میخکوبم کرده بودند.
انکار میخواستند چیزی بهم بگویند.شاید یک راز بزرگ . نمیدانم چقدر شد که اسیر زیبایی ان منطقه شدم که صدایی از خلسه بیرونم اورد.
- چقدر زیباست
به طرف صدا برگشتم . بالای استخر سکوی کوچکی وجود داشت .با دو میز گرد و سه صندلی دور هر میز.رنگ میز و صندلی ها را در این نور نمیتوانستم تشخیص دهم ولی ان بالا مردی نشسته و در حال نگاه کردن به من بود .
کمی به مرد نزدیک تر شدم. با ارامش روی صندلی نشسته بود و در سکوت فقط به چشمان من خیره شده بود . موهایی کوتاه و صورتی مهربان داشت . چشم هایش در حدقه میدرخشیدند . صدایی نفوذ گر داشت . اهنگ صداش چندین مرتبه در کوشم تکرار میشد . بنظر خطرناک می امد.
گفتم:
- این وقت شب چی شما رو به اینجا کشونده؟
- شاید همون چیزی که تو رو اینجا اورده...
متوجه شدم او هم میداند که من مهمان هستم.بالاخره افراد زیادی مهمان بودند پس احتمال اینکه او از صاحبان خانه باشد خیلی کم بود . حتی اگر یک مهمان هم بود انا را داشتم و ضرری نمیکردم اگر در این تنهایی هم صحبتی پیدا میکردم.
- میتونم بشینم یا شاید رزرو شده ؟
- البته که رزرو شده از قبل برایت رزورش کردم .
- میدونستی میام؟
- اعتراف میکنم شکه شدم . انتظار نداشتم یکی مثل تو رو ببینم.
- به هر حال متشکرم که صندلیمو نگه داشتی
- بسیار خب . پیداست تو دنیای خودت بودی.دوست داری بلند تر فکر کنی؟
- شاید که پشیمانی به بار بیاره ...
- ولی تو نمیترسی
- نه
متعجب از تاثیر اهنگ صدایش شروع به صحبت کردم.
- داشتم به این فکر میکردم که حرکت از زمان تولد چقدر شیرین تر میشد اگر در این میان به هدف هایی که قبلا تعیین کردی ، میرسیدی. هدف هایی که بسیارشون رو فراموش کردیم و برای یاداوریش نیازمند تجربه هایی هستیم که در کنار همدیگر بدست میاوردیم.بنابراین خلقت فردی خودمون تنها در خودمون خلاصه نمیشه بلکه شاید در خلقت کسانی که در قبل و بعد از ما هم اجازه زندگی میابند گسترده میشه.
تنها جوابی که داد یک جمله دو کلمه ای بود :
- برات خوبه
- هر کسی هر فکری که بکنه براش خوبه . حتی اگه فکر کنه که خوب نباشه ولی در نهایت فکری که کرده باعث انتخابی بوده که در حال رسوندنش هست به کمالی که همه میخواهیم به اون دست پیدا کنیم .
- و تو در این میان دنبال چیز خاصی هستی؟
- البته و یکیش هم سر در اوردن هست
- سر در اوردن از چی
- از اینکه چرا کسی رو باید در این وقت شب اون هم اینجا ببینم و چرا اینقدر جالب میخواست باشه که این شخص شما بوده باشی
لبخند کم رنگی زد و گفت :