داستان 3
- البته . خیلی چیزا هم بهم یاد داد.
- خیلیا روی این صندلی جلو میشینن و حرفی نمیزنن.گاهی یه دانشجوی علاف و گاهی هم یه استاد دانشگاه.گاهی شبا حتی ادمای مشهوری که دیدنشون باعث افتخار هر کسی میشه ولی تا حالا هیچ کس ساکت تر از تو نبود
- اگه سوالی توی ذهنت داری چرا نمیپرسی؟
- بسیار خب ... سوالی میپرسم که متناسب با موقعیتمون هست . از کره ماه چه خبر؟
- خبرای خوب . امشب بازم بارش شهاب سنگ داشتیم . اگر میتوانستی از برخورد شهاب سنگا جاخالی بدی منظره اسمان بخاطر بارش فولاد و نیکل سرخ شده رو میتونستی خیلی خوب ببینی.
بعد از همدیگه جدا شدیم.چقدر اشنا بود و کنجکاو بود ولی میترسید سوال های ذهنش رو خالی کنه.
افراد زیادی در زمان های مختلف شروع میکنند به پر کردن مغزشان با سوالات که بعضی شروع برای جهش ولی نکته اصلی را فراموش میکنند.وقتی که زمانش رسید باید سوالات را با بی رحمی دور بریزی تا سوالات بهتری وارد ذهنت شود.
این یعنی جهش بعدی . یعنی حرکت واقعی به سمتی که بتوانی هر چه سریعتر رشد کنی
چند دقیقه پیاده روی کردم تا اینکه پیدایم کردند. به ته ساعت ساعت بیرون رو شب نزدیک شده بودیم
کارگذار را دیدم .از ماشین پیاده شد ولی با تظاهر دست داد . کاری کرد که اصلا گرمای دستش را احساس نکردم . دیگر اصلا بهش توجه نکردم.بخاطر سرما منجمد شده بود. بجایش توی مسیر از ماشین سواری توی شب لذت بردم و به گفتگوی تلفنی اش کوش نکردم. حسی بهم میگفت ازاین مرد تنها چیزی که یاد میگیرم این است که باید رویاهایم را فراموش کنم.
- خیلی شانس اوردی از اینجا رد میشدیم وگرنه اژانش هم گیرت نمیومد اصلا
دیگه مطمئن شدم که درست میگفتم.
مصافت زیادی رو طی نکردیم.زودتر از ان چیزی که فکر میکردم به ویلای اذرخرداد رسیدیم. دیر به مهمانی رسیده بودم . برنامه هیشان تمام شده بود و همه رفته بودند.
خسرو ، مردی که دنبالم امده بود و تعدادی نفرات نزدیک به اذرخرداد هم شب را اینجا میماندند.البته خبرداد شدم که حالا برای اشنایی با فرد مورد نظرم دیر وقته و فردا صبح میتونیم در مورد برنامه ها صحبت کنیم.
متوجه شدم خسرو سنم رو بهانه بی اهمیتی تصور کرده . او مردی در اواسط سی سالگی و چهره ای خشن و نارام داشت . مدیریت و طرز برخوردش بسیار ضعیف بود.
هنوز اخلاق و بیان کوچه های پایین شهر را داشت و در لباس زمستانی مثل گوسفند در لباس گرگ ظاهر شده بود ولی فراموش کرده بود که صدای دل گرگ ها را ندارد .
پولیور سفید و شلوار قهوه ای شب و کفش های رقصش هنوز به پا بود
از روانکاوی دست برداشتم و سعی کردم مهمانی اشنا باشم تا یک مهمان مزاحم.
خانه مجللی بود. بوی بی بوی اب رو حس کردم شانه هایم لرزید . میل به استخر داشتم و میخواستم مسیر اب را پیش بکشم.
حیف که نمیشد .وسوسه هایم در مقابل اب بی رحمانه بود .
به دنبال خسرو حرکت کردم .مرا از سالن به سالن عبور میداد تا به اخرین مجلس خصوصی رسیدم.
چهار مرد و دو زن ، صورت های سرخ شده و کمی کیج.
که هر کدام با بدجنسی نگاهم میکردند .
سلام کردیم و خسرو معرفیم کرد.همه را با نام فامیل و اقا یا خانم را اولش اضاف میکرد ولی وقتی خودش صدایشان میزد با نام کوچک بود.
به هر حال از مصاحبت با هیچ کدامشان حس خوبی بهم دست نداد .
مرد ها بلا استثنا زمین خورده بودند و دو خانمی که حضور داشتند هم خنده های نخودیشان قطع نمیشد .
به بهانه خستگی ، خواستم که ازشان جدا شوم.خدمتکاری به اتاقم راهنماییم کرد.
جسم و روحم خسته شده بود. نیاز به استراحت نه ولی نیاز به تجدید قوا داشتم .برخورد های مهمان های دیگر داشت عصبیم میکرد .دوباره جارو روحیمو روشن کردم و رفتم زیر دوش. دوش اب گرم در این هوای سرد چقدر میچسبید .با هر قطره عبارت محکمی رو به جنگ باورهای نادرست قدیمی میرفت...
وقتی بیرون اومدم فکر مخربی برام نمونده بود . خلا ذهنی و چقدر این روز ها ساده به این مرحله میرسم و خوشبختی دیدگاهم در این واکنش بود که یادم میامد هیچ وقت بخاطر خلا ذهنی اینقدر شاد نبودم.
جسم و روحم تمیز تمیز شده بود. پنچره اتاقم را کمی باز کردم و یه صندلی مقابلش گذاشتم و مشاور اوقات تنهاییم (مینا) رو بیدار کردم. مشاورم جزئی از خودم بود ولی برای ماموریت های خاص خلقش کرده بودم .
درباره بوی سیگار و بوی شدید الکل توی سالن و حساسیتم نسبت به این موضوع درددل خواستم . مینا ، عنصری از وجودم ، چقدر پیشرفته و مهربانانه در نهایت صبوری جوابم رو داد
در این موقع یک مشاور درونی انتخاب میکردم و قدرت کمک کردن بهش میدادم. و او به یک خدای کمک کننده تبدیل میشد.
نکته اصلی که یک راز نجات بخش از دیوانگی بود ، پرسیدن سوال درست و واضح از مینا ، یک ثمره جالب و اعجاب انگیز داشت.
ستاره ها همراه با رقص زیبایشان اواز میخواندند.چقدر زیبا درختان در میان باد با اهنگ ستاره ها میرقصیدند و صدای حشرات شب پر رفته رفته باعث سنگین شدن نفس هایم شد.تمرکزم عمیق و عمیقتر شد تا وقتی که دیگر سوز محبت امیز نسیم شب روی صورتم احساسی ایجاد نمیکرد.در فصایی که به ان تعلق داشتم سر خوش و خلق کننده در حال نظاره کردن بودم.همه چیز در عشق مطلق به سر میبرد.تکه تکه های اجرام اسمانی بهم میخوردند و گاهی از بین میرفتند یا اینکه چیز جدیدی بوجود میامد.ولی همه انها دلیل خودش را داشت . جایی بودم که میتوانستم تمام وقایع را درک کنم.اینکه چرا ذره های ریز کیهانی باید با این سرعت با مقصدی که میخواستند برسند و یا اینکه چرا دیگر هاله انرژی دور یک جرم را گرفته بود ولی دور دیگر فقط نور خالص بود.