کنجکاو بودم راجب چنین شخصیتی بدانم و تجربه اش را کسب کنم.و اگر در خانه او ملاقاتش میکردم زمینه ای برای گفتگوی شخصی هم فراهم میشد.بی درنگ قبول کردم.وقتی فرهاد جوابم را شنید فکرش را هم نمیکرد که ممکن باشد من ان حرفش را یک پیشنهاد تلقی کرده باشم.شروع به منمن کرد که قطع کردم

انکار کمتر کسی برای ازادی خودش احترام قائل بود.بقیه فکر میکردند رد کردن چنین پیشنهادی میتواند یک نوع پیچاندن اذرخرداد باشد.

با شماره ای که فرهاد در اختیارم گذاشته بود تماس گرفتمو مسئولیت رو بعهده گرفتم.

کارگذار فکر میکرد دو روز دیگه حرکت میکنم ولی وقتی گفتم که امشب او را میبینم کمی به فکر فرو رفت و قرار شد که کسی رو به برای استقبال دنبالم بفرستد.

حق داشت . بار اول بود با من صحبت میکرد و هنوز منو نشناخته بود.با مهمان ها خداحافظی کردم و به خانوادم گفتم که یک ماموریت کاری هست و باید فورا برم.باز هم یک دلخوری دیگر بخاطر رسومی که هیچ چیز از ان نمیفهمیدم.زمانی پایپندش بودم و دیگر ان زمان تمام شده بود.

خیابان ها خلوت بودند .پیاده روها مملو از ادم.اوج ترافیک انسانی در مترو

حداقل چیزی که ریشه های وجودیم رو یاداوری کنه  هم  وجود نداشت.اب.خاک و یا طبیعت.هیچ صدایی غیر انسانی در این محیط شنیده نمیشد.اینجا توی مترو همه چیز بر علیه ام بود.با صدای شدید بلندگوها و غلغله مسافرین حتی امکان شنیدن صدایی که راهی نشانم دهد هم نبود.صفر درصد.

میخواستم غرغر کنم که صدایی شنیدم.بله داشتم بیاد میاوردم.

به این فکر کردم که تنها زمانی میتوانی کنترلی بر اوضاع و شرایط داشته باشی که قبول کنی کنترل کننده کسی غیر از تو نیست .چرا که وقتی در حال ایستادن در منظره ای هستی از کوچکترین حشره تا نهنگ عظیم الجثه ای که ممکن است قورتت دهد را هم خودت ساختی.

مترو عصبیم میکرد . هیچ وقت به این شهر عادت نکرده بودم.دیدن ادم ها که اینقدر به خودشان بی توجه هستند از بچگی ازارم میداد.

شروع کردم به دویدن توی راهرو . سی و پنچ دقیقه بعد به ته ترمینال جنوب رسیده بودم و راضی.کسانی که در این مسیر دیده بودم تا همین الان فراموشم کرده بودند.دنیای غریبیست ولی دوستانه میپندارمش چون هنوز دوستان زیادی اینجا دارم که باید ببینمشان و پیدایشان کنم.

کت چرمی و کفش های ماموریت و کوله پشتی سفر.

اینها نشانه هایی بود که نیاز داشتم برای سریعتر رسیدن به اصفهان. یعن سریعترین راه فرار از این شهر چند ملیون نفری...

شلوغ ترین مکان بود ولی نمیتوانستی حتی یک صورت اشنا بیابی که بیاد اوردم که اشناییمان اصلا غیرطبیعی و نامتعارف نیست. خودم هم به همین اندازه شلوغ بودم و ایجاد تعادل بیشتر از چیزی که فکر میکردم زمان میبرد.

صندلی جلو نشستم . چهار ساعتی وقت داشتم  که ماموریتم رو کامل کنم . اینکه چه چیز از این سفر میخواستم و چه انتظاری داشتم.

هدف اول دور بودن از تهران  و هدف دوم سفر کردن . هدف سوم موفقیت شغلی و هدف چهارم رو فراموش کرده بودم ولی زمزمه هایی بین نوترون های مغزم بود که میگفت دنبال شخصی فرزانه میبودی...

در واقع فراموش نشده بود . ولی دیگر نمیتوانستم به او فکر کنم

چشم هایم رو بستم . سعی کردم به تکتک لحظاتی که میخواستم داشته باشم فکر کنم . صحنه هایی از تشویق و صحبت های اخر هر جلسه که تبریک و احترام بود و تشکر از اینکه گره کاری رو باز کرده بودم  و ناظر بودن به حرکت نهایی هر طرح.جایی که احساس تنهایی نکنم .در مرکز توجه و تبریکات ثانوی.دنیای برخورداری از اجازه استفاده از غرایظ و مکانی برای تخلیه .

همان زمان هایی که دیگر نمیتوانستم شوق تمام شدن طرحی رو کنترل کنم و ارزو میکردم کاش شدت این شوق کمتر بود....

اینقدر ادامه دادم که فراموش کردم کجا هستم.بعد از مدتی...

چشم هایم با باز کردم و درون جاده بودم.در اغاز باور نکردم که اینجا هستم.باورم نمیشد که اینقدر سریع در حال سفر به اصفهان هستم . شب شده بود . ارامترین جای جهان .

در این به ظاهر ارامترین جای جهان دنیایی شلوغ نهفته بود که من دوستش داشتم. مردم یاد میگرفتند از چیز هایی که سر در نمیاوردند بترسند .مثل شب و  فکر میکردند این خصلت در ذات انسان است ولی من از چیز دیگری وحشت داشتم.

شاید به این دلیل بود ، چون من به این فکر میکردم که این موجودات زیرک و باهوش انسانی فقط روز ها بیرون میایند و تا وقتی که افتاب غروب میکند مثل یک روز کاری خوب یا یک وعده غذایی روح دیگران رو شگار کنند.

به چیز هایی که میخواستم در این لحظه چقدر راحت میتوانستم فکر کنم.مثل یک خون اشام از محیط شب لذت میبردم . مثل یک موسیقی کیهانی .اراده ای طرح هایی را به تو واگذار میکنه ولی هیچ چیز مطلق نیست.میتوانی ان را انتخاب نکنی.

چراغ های شهر اصفهان از دور مثل یک تور گره خورده در هم بود که باید بازشان میکردی ولی کلاف انقدر پیچ در پیچ شده بود که بعضی در حال گرفتن فال و طالع در میان این پیچیدگی بی شرمانه خودشان را گول میزدند.

دروازه تهران کرایه ام را پرداختم.خوشحال از سفر و راضی بودم.

در واقع من پول چیز دیگری را داده بودم. من یک بلیت برنده بخت ازمایی خریده بودم که قیمتش فقط ده هزار تومان اب خورده بود.

-         متشکرم . سفر خوش بگذره

-         ممنونم . شب خوبی داشته باشی دوست من

راننده خوبی بود.جوان و ساکت.ارامشش در جاده و دوستی اش برایم اشنا بود.

به گرمی باهام دست داد . در ان تاریکی چیز زیادی متوجه نمیشدم ولی با دقت در حال کنکاش من بود.شاید به این خاطر که هیچ وقت یک خوناشام عشق شب ندیده بود.

-         از سواری لذت بردی؟