این من هستم

Thanks God... Thanks God... Thanks God

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:20  توسط نیما  | 

داستان 5

-         نمیدونم این جسارت رو از کجا اوردی.حدس زده بودم فقط توی طراحی  اینطور جسور رفتار میکنی . اسم من ژویا اذرخرداد هست.

-         حدس زده بودم

-         پس چرا نگفتی حدس اولتو؟

-         چون معمولا حدس دومم رو اول میگم . حدس زده بودم که چیزی باید توی طرحم باشه که درکش برای کارمندای شما سخت باشه ، برای همین منو اوردید تا موضوع رو حل و فضل کنم.

-         این دلیلیه که باید فردا صبح اینجا میبودی.یه دلیل کاری که هیچ ربطی به موقعیتی که توشیم نداره .چیزی که میخواستی بدونی چی بود؟؟ اینجا همیشه اینقدر زیبا نیست و هر وقت که زیبایی اش به این اندازه برسه کسی هست که احساس کنه اینجا چیزی برای یافتن وجود داره.

کمی فکر کردم و بخاطر اوردم

-         من میخواستم بدونم چرا اینجا  و این مکان و این شخص و این اسم و این زیبایی . حتما چیزی میخاد به من بگه یا من رو به جایی راهنمایی کنه.

-         در کل جواب سوال قبلت هم ارست هم نه.بخاطر کارای شرکت حق دارم بدونم توی  اون طرح چه خبر هستش ولی شخصا انتخابم این بود که باهات صحبت کنم.فکر نمیکردم اینقدر جوون باشی. به هر حال به گروه برنده ها خوش اومدی

-         شما هم خوش اومدین

-         به کجا؟

-         به جمع کسایی که تمایل دارن راز هایی رو کشف کنن که فکر میکنن به تنهایی از عهدشون بر نمیان.ولی بی فایدست . راز های دیگه ای هم وجود داره.من برای پیوستن به گروه برنده ها زندگی نمیکنم.اگه بخوام روراست باشم باید بگم من چیزی ندارم که به شما بگم

قهقهه اذرخرداد به هوا رفت . کمی که گذشت . نفسی عمیقی کشید و ادامه داد:

-         خوشم اومد. شاید دلیل اینکه خواستم به اینجا بیای چیزی نباشه که میدونی . بلکه چیزهایی باشه که نمیدونی و میخوای بدونی. ایا اینطور نیست؟این دلیل سریع اومدنت به اینجا نبود؟

-         شاید یکی از دلایلم هم این باشه که چیزهایی که نمیدونم رو بدونم ولی با چیزهایی که من از کارمندای شما دیدم داشتن چنین تکنیک هایی از شما بعیده . چون سازمان یک فرد متشکل از حالات درونی و سطح نگرش اون شخص هستو چیزی که من میبینم اینه که حالات درونی شما با چیزی که طبیعت اکنونم لازم داره هیچ تشابهی بهم ندارن.

-         دقیقا همینطوره که تو میگی.میدونی که چی میگی؟ درسته؟

-         درسته . من فکر میکنم یک سازمان اینطور...

-         متوجه نکته شدی  ؟ تو الان یک کلمه به حرفت اضاف کردی. گفتی من فکر میکنم اینطور باشه . راستش رو بخوای ، تو میتونی بعضی اوقات طوری که قبلا میخواستی فکر نکنی.راستشو بخوای بعضی وقتا دلت میخاد روی امور کنترلی نداشته باشی

-         چطور؟

-         یادت میاد که فکر میکردی داشتن یه سازمان ... حالا میتونی فکر کنی که داشتن یک سازمان فقط نیاز به تکنیک های فراتری از چیز هایی که تا به حال بیاد اوردم باشه

-         دارم کم کم به این نتیجه میرسم که از داشتن این سازمان قصد دیگه ای داری . چون این سیستم متفاوت رو انتخاب کردی ولی با نظارت هات باقی مونده.دارم رفته رفته میترسم .

-         سرپا کوشم

-         از این منظره چی برداشت میکنی؟ چه چیز برای گفتن داره؟

-         اینجا یه استخر کم عمق داریم . با فواره های ظریف کنده کاری شده . میتونم حس کنم سازنده اینجا فقط میخواسته صدای شرشر اب رو بشنوه و سطح اب رو به تلاطم بندازه تا بتونه صدایی که به کوشش میرسه رو بشنوه . ولی صبر کن. که کوش هایش این صدا رو بشنوه نه اینکه خودش بشنوه .

-         ایا به من اعتماد داری؟

-         شما چی فکر میکنی؟

-         دوست دارم خودت بگی

-         خیلخوب . من کسی نیستم که اعتماد رو بتونم درک کنم . به پریدن تو چاه عادت و علاقه دارم و احساس هم میکنم دلیلی وجود داشته که ما اینجا هستیم . در واقع من به خودم اعتماد دارم که زمانی که با کسی به این خط صحبت کشیده میشم حتما اون شخص کنجایشش رو داشته وگرنه هیچ وقت من این حرف رو نمیزدم . از نظر روانشناسی شاید بشه گفت خود شیفتگی بیش از حد ولی...

-         ولی این فقط نوعی نگرش هست درسته؟

-         درسته

-         تو چند روز اینده از خودت میپرسی که ایا من واقعا به ژویا اعتماد دارم یا نه

-         میتونم ژویا صدات کنم؟

-         وقتی به سن تو بودم یکی بهم گفت که هیچ وقت از کسی این سوال رو نپرس که میتونی با اسم کوچیک صداش کنی یا نمیتونی. اون شخص بهم گفت که بزار خودشون این درخواست رو ازت بکنن که با اسم کوچیک صداشون کنی.

-         من جزئی از فرهنگ نیستم . قبلا این حرفو از دوست رئیسم شنیدم اما چیزی که نذاشت من به نصیحتش فکر کنم این بود که من جزئی از دنیایی که اون داشت میساخت نبودم .

-         خوبه . این نشون دهنده اینه که خودت خودت هستی.خودت باید باشی تا بتونی رشد و نمو کنی.نمیتونی بجای کسی دیگه رشد و نمو کنی.ولی تو هر طور میخوای باشی باش اما من کمتر از عالی ازت قبول نمیکنم.میفهمی که چی میگم؟من کمتر از عالی ازت قبول نمیکنم.

-         خیلخوب دارم اروم میشم . میشه لطفا بهم بگی؟

-         بزار با یه سوال ازت شروع کنم . بنظرت دنیایی که نمیشناسی چقدر وسعت داره؟

-         این سوال چه ربطی داره به ...

-         ربط داره و اصلا هم طلب بخشش نمیکنم که توی حرفت میبرم.چون باید جواب بدی

-         ایا تو یجور بیمار روانی هستی؟

-         بیماری روانی بخاطر فراموش کردن بوجود میاد و من نیاز ندارم چیزی رو فراموش کنم یا بیاد بیارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 18:18  توسط نیما  | 

داستان چهار

با تمامیتم احساس کردم به خونه خودم بازگشتم . از این احساس انقدر به هیجان امدم که دیگر تمرکزم بهم خورد.

از یک مکاشفه عمیق و درونی دست برداشتم.اخرین برنامه ریزی ها را انجام دادم و برای نهایت زمان اماده شده بودم.از نسیم دیگر خبری نبود . شب واقعی بیدار شده بود

سه ساعتی روی صندلی نشسته بودم و وارد ذهن جهان شده بودم.میخواستم در باغ کمی قدم بزنم ولی اینجا خانه من نبود .

 در این موارد خاص فرهنگی من هیچ وقت استعدادی نداشتم. انکار واژه اخلاق را برای همیشه فراموش کرده باشم.اما خبر خوب ...

اما کسانی را میشناختم که استعدادش را داشتند.

فرشته نگهبانم (انا) را صدا زدم.

-         دوست من ساعت یک و نیم شبه . خیلی لطف میکنی اگر بزاری بیشتر بخوابم.الان حال مواظبت از تو رو ندارم

-         به اندازه کافی استراحت کردی انا . تو موظفی تا اخر عمرت برای من کار کنی. در ضمن اصلا نگران نیستم  انا.تو قدرتت رو از سوسیس و کالباس نمیگیری .تا الان به منبع مبدا متصل بودی.منبع انرژی هستی و الان برای یک شهوت خواب انتظار داری بپذیرم که نباید قدم بزنم؟

-         کتتو بپوش پسر. بیرون سرده

طوری که انا نشنوه به این فرشته های کوچولو خندیدم . انها چقدر مطیع و فرمنبردار بودند اگر مهارت بدست گرفتن عنانشان را پیدا میکردی . انوقت تمام نیروهای درونت را در خط حمله قرار میدادی.زمانی قادر خواهی بود این کار را بکنی و انوقت همه چیز در اختیارت خواهد بود

مهتاب درخشان تر از انی بود که انتظار داشتم . هیچ وقت نمیتوانستم به موجودات شب زی رشک نبرم.در میان درختان همه چیز را میدیدم. نیازی به چراغ نبود . نور به اندازه کافی برای دیدن حشره های باغ هم داشتم.

به امارت نگاهی انداختم . چراغ ها خاموش بودند . همه خفته بودند . خستگی بر همه چیزه شده بود.چند متری پشت درختان مکانی زیبا پیدا کردم.بسیار زیبا بود . استخری با عمق خیلی کم خفته یا تعبیه شده بود .چهار فواره کوچک با ظرافت سطح اب را به تلاطم میانداختند.نور ماه به سطح اب برخورد میکرد و اشعه ها و سایه هایش دور تا دور استخر را پر کرده بودند.

زیبایی اشکالی بوجود امده سر جای خودم میخکوبم کرده بودند.

انکار میخواستند چیزی بهم بگویند.شاید یک راز بزرگ . نمیدانم چقدر شد که اسیر زیبایی ان منطقه شدم که صدایی از خلسه بیرونم اورد.

-         چقدر زیباست

به طرف صدا برگشتم . بالای استخر سکوی کوچکی وجود داشت .با دو میز گرد و سه صندلی دور هر میز.رنگ میز و صندلی ها را در این نور نمیتوانستم تشخیص دهم ولی ان بالا مردی نشسته و در حال نگاه کردن به من بود .

کمی به مرد نزدیک تر شدم. با ارامش روی صندلی نشسته بود و در سکوت فقط به چشمان من خیره شده بود . موهایی کوتاه و صورتی مهربان داشت . چشم هایش در حدقه میدرخشیدند . صدایی نفوذ گر داشت . اهنگ صداش چندین مرتبه در کوشم تکرار میشد . بنظر خطرناک می امد.

گفتم:

-         این وقت شب چی شما رو به اینجا کشونده؟

-         شاید همون چیزی که تو رو اینجا اورده...

متوجه شدم او هم میداند که من مهمان هستم.بالاخره افراد زیادی مهمان بودند پس احتمال اینکه او از صاحبان خانه باشد خیلی کم بود . حتی اگر یک مهمان هم بود انا را داشتم و ضرری نمیکردم اگر در این تنهایی هم صحبتی پیدا میکردم.

-         میتونم بشینم یا شاید رزرو شده ؟

-         البته که رزرو شده از قبل برایت رزورش کردم .

-         میدونستی میام؟

-         اعتراف میکنم شکه شدم . انتظار نداشتم یکی مثل تو رو ببینم.

-         به هر حال متشکرم که صندلیمو نگه داشتی

-         بسیار خب . پیداست تو دنیای خودت بودی.دوست داری بلند تر فکر کنی؟

-         شاید که پشیمانی به بار بیاره ...

-         ولی تو نمیترسی

-         نه

متعجب از تاثیر اهنگ صدایش شروع به صحبت کردم.

-         داشتم به این فکر میکردم که حرکت از زمان تولد چقدر شیرین تر میشد اگر در این میان به هدف هایی که قبلا تعیین کردی ، میرسیدی. هدف هایی که بسیارشون رو فراموش کردیم و برای یاداوریش نیازمند تجربه هایی هستیم که در کنار همدیگر بدست میاوردیم.بنابراین خلقت فردی خودمون تنها در خودمون خلاصه نمیشه بلکه شاید در خلقت کسانی که در قبل و بعد از ما هم اجازه زندگی میابند گسترده میشه.

تنها جوابی که داد یک جمله دو کلمه ای بود :

-         برات خوبه

-         هر کسی هر فکری که بکنه براش خوبه . حتی اگه فکر کنه که خوب نباشه ولی در نهایت فکری که کرده باعث انتخابی بوده که در حال رسوندنش هست به کمالی که همه میخواهیم به اون دست پیدا کنیم .

-         و تو در این میان دنبال چیز خاصی هستی؟

-         البته و یکیش هم سر در اوردن هست

-         سر در اوردن از چی

-         از اینکه چرا کسی رو باید در این وقت شب اون هم اینجا ببینم و چرا اینقدر جالب میخواست باشه که این شخص شما بوده باشی

لبخند کم رنگی زد و گفت :

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 18:18  توسط نیما  | 

داستان 3

-         البته . خیلی چیزا هم بهم یاد داد.

-         خیلیا روی این صندلی جلو میشینن و حرفی نمیزنن.گاهی یه دانشجوی علاف  و گاهی هم یه استاد دانشگاه.گاهی شبا حتی ادمای مشهوری که دیدنشون باعث افتخار هر کسی میشه ولی تا حالا هیچ کس ساکت تر از تو نبود

-         اگه سوالی توی ذهنت داری چرا نمیپرسی؟

-         بسیار خب ... سوالی میپرسم که متناسب با موقعیتمون هست . از کره ماه چه خبر؟

-         خبرای خوب . امشب بازم بارش شهاب سنگ داشتیم . اگر میتوانستی از برخورد شهاب سنگا جاخالی بدی منظره اسمان بخاطر بارش فولاد  و نیکل سرخ شده رو میتونستی خیلی خوب ببینی.

بعد از همدیگه جدا شدیم.چقدر اشنا  بود و کنجکاو بود ولی میترسید سوال های ذهنش رو خالی کنه.

افراد زیادی در زمان های مختلف شروع میکنند به پر کردن مغزشان با سوالات که بعضی شروع برای جهش ولی نکته اصلی را فراموش میکنند.وقتی که زمانش رسید باید سوالات را با بی رحمی دور بریزی تا سوالات بهتری وارد ذهنت شود.

 این یعنی جهش بعدی . یعنی حرکت واقعی به سمتی که بتوانی هر چه سریعتر رشد کنی

چند دقیقه پیاده روی کردم تا اینکه پیدایم کردند. به ته ساعت ساعت بیرون رو شب نزدیک شده بودیم

کارگذار را دیدم .از ماشین پیاده شد ولی با تظاهر دست داد . کاری کرد که اصلا گرمای دستش را احساس نکردم . دیگر اصلا بهش توجه نکردم.بخاطر سرما منجمد شده بود. بجایش توی مسیر از ماشین سواری توی شب لذت بردم و به گفتگوی تلفنی اش کوش نکردم. حسی بهم میگفت ازاین مرد تنها چیزی که یاد میگیرم این است که باید رویاهایم را فراموش کنم.

-         خیلی شانس اوردی از اینجا رد میشدیم وگرنه اژانش هم گیرت نمیومد اصلا

دیگه مطمئن شدم که درست میگفتم.

مصافت زیادی رو طی نکردیم.زودتر از ان چیزی که فکر میکردم به ویلای اذرخرداد رسیدیم. دیر به مهمانی رسیده بودم . برنامه هیشان تمام شده بود و همه رفته بودند.

خسرو ، مردی که دنبالم امده بود و تعدادی نفرات نزدیک به اذرخرداد هم شب را اینجا میماندند.البته خبرداد شدم که حالا برای اشنایی با فرد مورد نظرم دیر وقته و فردا صبح میتونیم در مورد برنامه ها صحبت کنیم.

متوجه شدم خسرو سنم رو بهانه بی اهمیتی تصور کرده . او مردی در اواسط سی سالگی و چهره ای  خشن و نارام داشت . مدیریت و طرز برخوردش بسیار ضعیف  بود.

هنوز اخلاق و بیان کوچه های پایین شهر را داشت  و در لباس زمستانی مثل گوسفند در لباس گرگ ظاهر شده بود ولی فراموش کرده بود که صدای دل گرگ ها را ندارد .

پولیور سفید و شلوار قهوه ای شب و کفش های رقصش هنوز به پا بود

از روانکاوی دست برداشتم و سعی کردم مهمانی اشنا باشم تا یک مهمان مزاحم.

خانه مجللی بود. بوی بی بوی اب رو حس کردم شانه هایم لرزید . میل به استخر داشتم و میخواستم مسیر اب را پیش بکشم.

حیف که نمیشد .وسوسه هایم در مقابل اب بی رحمانه بود .

به دنبال خسرو حرکت کردم .مرا از سالن به سالن عبور میداد تا به اخرین مجلس خصوصی رسیدم.

چهار مرد و دو زن ، صورت های سرخ شده و کمی کیج.

که هر کدام با بدجنسی نگاهم میکردند .

سلام کردیم و خسرو معرفیم کرد.همه را با نام فامیل و اقا یا خانم را اولش اضاف میکرد ولی وقتی خودش صدایشان میزد با نام کوچک بود.

به هر حال از مصاحبت با هیچ کدامشان حس خوبی بهم دست نداد .

مرد ها بلا استثنا زمین خورده بودند و دو خانمی که حضور داشتند هم خنده های نخودیشان قطع نمیشد .

به بهانه خستگی ، خواستم که ازشان جدا شوم.خدمتکاری به اتاقم راهنماییم کرد.

جسم و روحم خسته شده بود. نیاز به استراحت نه ولی نیاز به تجدید قوا داشتم .برخورد های مهمان های دیگر داشت عصبیم میکرد .دوباره جارو روحیمو روشن کردم و رفتم زیر دوش. دوش اب گرم در این هوای سرد چقدر میچسبید .با هر قطره عبارت محکمی رو به جنگ باورهای نادرست قدیمی میرفت...

وقتی بیرون اومدم فکر مخربی برام نمونده بود . خلا ذهنی و چقدر این روز ها ساده به این مرحله میرسم و خوشبختی دیدگاهم در این واکنش بود که یادم میامد هیچ وقت بخاطر خلا ذهنی اینقدر شاد نبودم.

جسم و روحم تمیز تمیز شده بود. پنچره اتاقم را کمی باز کردم و یه صندلی مقابلش گذاشتم و مشاور اوقات تنهاییم (مینا) رو بیدار کردم. مشاورم جزئی از خودم بود ولی برای ماموریت های خاص خلقش کرده بودم .

درباره بوی سیگار و بوی شدید الکل توی سالن و حساسیتم نسبت به این موضوع درددل خواستم . مینا ، عنصری از وجودم ، چقدر پیشرفته و مهربانانه در نهایت صبوری جوابم رو داد

در این موقع یک مشاور درونی انتخاب میکردم و قدرت کمک کردن بهش میدادم. و او به یک خدای کمک کننده تبدیل میشد.

نکته اصلی که یک راز نجات بخش از دیوانگی بود ، پرسیدن سوال درست و واضح از مینا ، یک ثمره جالب و اعجاب انگیز داشت.

ستاره ها همراه با رقص زیبایشان اواز میخواندند.چقدر زیبا درختان در میان باد با اهنگ ستاره ها میرقصیدند و صدای حشرات شب پر رفته رفته باعث سنگین شدن نفس هایم شد.تمرکزم عمیق و عمیقتر شد تا وقتی که دیگر سوز محبت امیز نسیم شب روی صورتم احساسی ایجاد نمیکرد.در فصایی که به ان تعلق داشتم سر خوش و خلق کننده در حال نظاره کردن بودم.همه چیز در عشق مطلق به سر میبرد.تکه تکه های اجرام اسمانی بهم میخوردند و گاهی از بین میرفتند یا اینکه چیز جدیدی بوجود میامد.ولی همه انها دلیل خودش را داشت . جایی بودم که میتوانستم تمام وقایع را درک کنم.اینکه چرا ذره های ریز کیهانی باید با این سرعت با مقصدی که میخواستند برسند و یا اینکه چرا دیگر هاله انرژی دور یک جرم را گرفته بود ولی دور دیگر فقط نور خالص بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 18:17  توسط نیما  | 

داستان 2

کنجکاو بودم راجب چنین شخصیتی بدانم و تجربه اش را کسب کنم.و اگر در خانه او ملاقاتش میکردم زمینه ای برای گفتگوی شخصی هم فراهم میشد.بی درنگ قبول کردم.وقتی فرهاد جوابم را شنید فکرش را هم نمیکرد که ممکن باشد من ان حرفش را یک پیشنهاد تلقی کرده باشم.شروع به منمن کرد که قطع کردم

انکار کمتر کسی برای ازادی خودش احترام قائل بود.بقیه فکر میکردند رد کردن چنین پیشنهادی میتواند یک نوع پیچاندن اذرخرداد باشد.

با شماره ای که فرهاد در اختیارم گذاشته بود تماس گرفتمو مسئولیت رو بعهده گرفتم.

کارگذار فکر میکرد دو روز دیگه حرکت میکنم ولی وقتی گفتم که امشب او را میبینم کمی به فکر فرو رفت و قرار شد که کسی رو به برای استقبال دنبالم بفرستد.

حق داشت . بار اول بود با من صحبت میکرد و هنوز منو نشناخته بود.با مهمان ها خداحافظی کردم و به خانوادم گفتم که یک ماموریت کاری هست و باید فورا برم.باز هم یک دلخوری دیگر بخاطر رسومی که هیچ چیز از ان نمیفهمیدم.زمانی پایپندش بودم و دیگر ان زمان تمام شده بود.

خیابان ها خلوت بودند .پیاده روها مملو از ادم.اوج ترافیک انسانی در مترو

حداقل چیزی که ریشه های وجودیم رو یاداوری کنه  هم  وجود نداشت.اب.خاک و یا طبیعت.هیچ صدایی غیر انسانی در این محیط شنیده نمیشد.اینجا توی مترو همه چیز بر علیه ام بود.با صدای شدید بلندگوها و غلغله مسافرین حتی امکان شنیدن صدایی که راهی نشانم دهد هم نبود.صفر درصد.

میخواستم غرغر کنم که صدایی شنیدم.بله داشتم بیاد میاوردم.

به این فکر کردم که تنها زمانی میتوانی کنترلی بر اوضاع و شرایط داشته باشی که قبول کنی کنترل کننده کسی غیر از تو نیست .چرا که وقتی در حال ایستادن در منظره ای هستی از کوچکترین حشره تا نهنگ عظیم الجثه ای که ممکن است قورتت دهد را هم خودت ساختی.

مترو عصبیم میکرد . هیچ وقت به این شهر عادت نکرده بودم.دیدن ادم ها که اینقدر به خودشان بی توجه هستند از بچگی ازارم میداد.

شروع کردم به دویدن توی راهرو . سی و پنچ دقیقه بعد به ته ترمینال جنوب رسیده بودم و راضی.کسانی که در این مسیر دیده بودم تا همین الان فراموشم کرده بودند.دنیای غریبیست ولی دوستانه میپندارمش چون هنوز دوستان زیادی اینجا دارم که باید ببینمشان و پیدایشان کنم.

کت چرمی و کفش های ماموریت و کوله پشتی سفر.

اینها نشانه هایی بود که نیاز داشتم برای سریعتر رسیدن به اصفهان. یعن سریعترین راه فرار از این شهر چند ملیون نفری...

شلوغ ترین مکان بود ولی نمیتوانستی حتی یک صورت اشنا بیابی که بیاد اوردم که اشناییمان اصلا غیرطبیعی و نامتعارف نیست. خودم هم به همین اندازه شلوغ بودم و ایجاد تعادل بیشتر از چیزی که فکر میکردم زمان میبرد.

صندلی جلو نشستم . چهار ساعتی وقت داشتم  که ماموریتم رو کامل کنم . اینکه چه چیز از این سفر میخواستم و چه انتظاری داشتم.

هدف اول دور بودن از تهران  و هدف دوم سفر کردن . هدف سوم موفقیت شغلی و هدف چهارم رو فراموش کرده بودم ولی زمزمه هایی بین نوترون های مغزم بود که میگفت دنبال شخصی فرزانه میبودی...

در واقع فراموش نشده بود . ولی دیگر نمیتوانستم به او فکر کنم

چشم هایم رو بستم . سعی کردم به تکتک لحظاتی که میخواستم داشته باشم فکر کنم . صحنه هایی از تشویق و صحبت های اخر هر جلسه که تبریک و احترام بود و تشکر از اینکه گره کاری رو باز کرده بودم  و ناظر بودن به حرکت نهایی هر طرح.جایی که احساس تنهایی نکنم .در مرکز توجه و تبریکات ثانوی.دنیای برخورداری از اجازه استفاده از غرایظ و مکانی برای تخلیه .

همان زمان هایی که دیگر نمیتوانستم شوق تمام شدن طرحی رو کنترل کنم و ارزو میکردم کاش شدت این شوق کمتر بود....

اینقدر ادامه دادم که فراموش کردم کجا هستم.بعد از مدتی...

چشم هایم با باز کردم و درون جاده بودم.در اغاز باور نکردم که اینجا هستم.باورم نمیشد که اینقدر سریع در حال سفر به اصفهان هستم . شب شده بود . ارامترین جای جهان .

در این به ظاهر ارامترین جای جهان دنیایی شلوغ نهفته بود که من دوستش داشتم. مردم یاد میگرفتند از چیز هایی که سر در نمیاوردند بترسند .مثل شب و  فکر میکردند این خصلت در ذات انسان است ولی من از چیز دیگری وحشت داشتم.

شاید به این دلیل بود ، چون من به این فکر میکردم که این موجودات زیرک و باهوش انسانی فقط روز ها بیرون میایند و تا وقتی که افتاب غروب میکند مثل یک روز کاری خوب یا یک وعده غذایی روح دیگران رو شگار کنند.

به چیز هایی که میخواستم در این لحظه چقدر راحت میتوانستم فکر کنم.مثل یک خون اشام از محیط شب لذت میبردم . مثل یک موسیقی کیهانی .اراده ای طرح هایی را به تو واگذار میکنه ولی هیچ چیز مطلق نیست.میتوانی ان را انتخاب نکنی.

چراغ های شهر اصفهان از دور مثل یک تور گره خورده در هم بود که باید بازشان میکردی ولی کلاف انقدر پیچ در پیچ شده بود که بعضی در حال گرفتن فال و طالع در میان این پیچیدگی بی شرمانه خودشان را گول میزدند.

دروازه تهران کرایه ام را پرداختم.خوشحال از سفر و راضی بودم.

در واقع من پول چیز دیگری را داده بودم. من یک بلیت برنده بخت ازمایی خریده بودم که قیمتش فقط ده هزار تومان اب خورده بود.

-         متشکرم . سفر خوش بگذره

-         ممنونم . شب خوبی داشته باشی دوست من

راننده خوبی بود.جوان و ساکت.ارامشش در جاده و دوستی اش برایم اشنا بود.

به گرمی باهام دست داد . در ان تاریکی چیز زیادی متوجه نمیشدم ولی با دقت در حال کنکاش من بود.شاید به این خاطر که هیچ وقت یک خوناشام عشق شب ندیده بود.

-         از سواری لذت بردی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 18:17  توسط نیما  | 

داستان یک

توی ماشین به طرف خونه میرفتم .خیابون شلوغ بود و رانندگی توی این خیابونا اعصابی برایم نگذاشته بود.از فرعی اشتباه گذشتم.برخورد بد افراد حالم رو گرفته.پشت چراغ قرمز ایستادم.120 ثانیه باید دیدن بچه های چهار راه رو هم تحمل میکردم که برام یجور شکنجه بود.بخاطر مدل ماشین همشون یکی یکی به سمت من میومدند و شروع به بازاریابی  میکردند . اینقدر باهوش بودند که بدانند سربه سر کدام ماشین که بگذارند پول بیشتری نصیبشان میشود.پنچاه ثانیه ... کله ام داغ کرد...از گرما داشتم سرمو میخاروندم و موهامو بهم میریختم که خنک بشه.30 ثانیه ... نفس کشیدن برام سخت شده بود ... 20 ثانیه دیگه چشام رو بزور بسته نگه داشتم. خواستم به چیزی مشت بزنم که الهه نگهبانم ( انا ) به کمکم امد . متشکرم انا . اهنگ ارامش بخش کوشی ارومم کرد . فرهاد بود . با صدای بلند داد زدم :

-         فرهاد

-         سلام . چته؟ کسی اونجاست؟

-         نه . تنهام . پشت چراغ قرمز

-         متال کوش میدی؟

-         میدونی که ترک کردم

-         پس این انرژی رو از کجا اوردی؟

-         بیخیال . ببین. چکار داشتی؟

فرهاد علاقه داشت از جزییات زندگی دیگران سر در بیاره.

-         هیچی زنگ زدم که حالتو بپرسم و بگم باید بری ماموریت . طرحی که کشیده بودی...

-         متشکرم که حالمو پرسیدی. مکان؟

-         اصفهان . شاید یه هفته شایدم بیشتر شایدم کمتر.

-         مثل همیشه .باشه .اگه بتونم سریع راه میفتم الان توی مسیرم پس وقتی رسیدم خونه بهت زنگ میزنم

-         حالا چرا اینقدر عجله.....

قطع کردم و کوشی رو انداختم تو جیب کتم.

داشتم نفس نفس میزدم.خیلی وقت این حال و روز نیفتاده بود.تقریبا دیگه از ادمی مثل من بعید بود چنین حالی داشته باشه.شاید این حال و هوا داشت بهم هشدار میداد . شاید اگه اجازه بدم فریاد بکشه بگه: داری از مسیرت دور میشه .وقتتو داری تلف میکنی و دوباره داری برمیگردی سر خونه اولت.

فکر کردم حق داشت . این صدا از طرف هر کسی که بود راست میگفت .

امیدوار شده بودم چیزی که لازم داشتم به موقع سر راهم سبز شده بود.یک ماموریت جدید.دوباره یه فرعی دیگه رو امتحان کردم و اینبار خودمم تعجب کردم که این خیابان صحیح مسیرم رو نزدیک تر کرد.

ماشینو پارک کردم و رفتم تو خونه . صدای خنده ها از سالن میومد . بازم مهمونی ولی دل و دماغ بودن با کسی رو اونم در سطح نداشتم. جارو روحی فول اتوماتیکمو روشن کردم که تمام ناراحتی روحی و حس وحشتناک تنهاییمو ازم گرفت.کاش میشد این جاروها رو توی فروشگاه خرید...

یه سلام و احوالپرسی  رسمی با مهمانها کردم.مثل همیشه نگاه تیزبین و شهوت برای شگار رو روی خودم حس کردم .

حسی بود فی ما بین تظاهرات شخصی برای اهداف شخصی و عدم اطمینان به چنین چیزی.

کاش این حس رو هیچ وقت بدست نمیاوردم . حداقل له ام نمیکرد . همه ادم ها در حال قضاوت بودند . حتی خانواده خودم . همه داشتند سر قیمت تازه وارد بحث میکردند .

حتی چند دقیقه هم منتظر نشدم.عذرخواهی کردم و به بهانه ای به اتاق خودم رفتم.

اینکارم حال خیلی ها رو بد کرده بود. مخصوصا پدر و مادرم ولی اگه بیشتر میماندم حتما چیزی میگفتم که هیچ کدامشان قدرت درکشان را نداشتند و چون اینان کسانی بودند که به ظاهر در زندگی کسی دیگه باید نقشی ایفا میکردند ، یک نوع مراسم اعدام برایم تدارک میدیدند . دلخوری از چنین حالتی بهتر خواهد بود .

درب اتاقم رو قفل کردم . همه چیزایی که نیاز داشتم روی تخت چیدم. فکر کردم

اینقدر اینکار را قبل از هر مسافرتی انجام داده بودم که دیگر چیزهایی که لازم داشتم را از حفظ بودم و هیچی از قلم نمیافتاد . دست هایم اتوماتیک وسایل را به ترتیب وارد کوله میکرد و ذهنم مشغول فکر کردن درباره ماورای چیزی که میتوانم باشم بود.

خدایا چقدر تغییر کرده بودم...

روی تخت پریدم و به سقف خیره شدم . به فرهاد زنگ زدم . پشت خط افتادم . چند بوق خورد و بعد جواب داد .

-         چطوری مارکوپولو؟

-         امادم بریم یه کپی با کوبیلای قاان خان بزنیم.

-         هان

-         تو که داستانو نمیدونی غلط میکنی اصطلاحش میکنی

-         بنظر منزجر میای.چه خوب چه بد تمام هدفای ما از نقطه بی هدفی شروع میشن

-         شاید ولی برای من اینطور نیست.من همین الان میخوام راه بیفتم . خودمم مسئولیت رو بعهده میگیرم ولی باید یه تماس بگیری و بگی که دارم میام.

در واقع برای هیچ کس اینطور نبود .یک قانون دروغی

ده دقیقه بعد

همه چیز سریع جور شد.ادرس رو ازش گرفتم و یه شماره تلفن . اینبار مهمانه میزبان پروژه بودم . و هتل بی هتل.یک استثنا قائل شدم چون کنجکاو بودم و انتخابم این بود که جلوی شم کنجکاوی ام رو هر چقدر هم بخاد خطرناک باشه نگیرم . به هر حال داشتم شخص جدیدی رو ملاقات میکردم.شهرت داشت که ناتوانی اش را در مقابل شهوت اموختن تجربه های تازه رو نادیده میگیرد.بنابراین میخواستم باهاش اشنا بشم.

ژویا اذر خرداد. اواخر میانسالی رو طی میکرد.بسیار جدی  بود و اشتباه رو اصلا نمیبخشید .عاشق شرط بندی روی برنده ها بود. ریسک پذیر و قدرت و نفوذش تا کارمندان جز شرکت هایش هم گسترده بود. امکان نداشت حرف اخر در جلساتش به او تعلق نداشته باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 18:14  توسط نیما  | 

کارت ورود به جلسه

ادامه مطلبو دریاب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 22:40  توسط نیما  | 

شماره دو

امروزه در دنيا تلاش بر آن است که براي توليد محصولي بهتر، سالم‌تر و همچنين آسيب رساندن کمتر به محيط زيست نوعي  کود كه از نظر مصرف،  بهينه باشد به شما معرفي مي گردد.

كود هاي موجود در بازار :

كود طبيعي فرآوري شده جديد با نام تجاري آمينو ميكرو پاور (وارداتي)

كود طبيعي

كود شيميايي

 

 

 

 كود طبيعي فرآوري شده جديد با نام تجاري آمينو ميكرو پاور (وارداتي)

 

در مصرف كود هاي شيميايي بايد دقت زيادي شود چون بعضا به دليل قدرت دوزهاي بالاي مواد موثره اثرات منفي بر روي گياه مي‌گذارند. کودها از لحاظ کيفي بايد در سطح قابل قبولي باشند.

از اين لحاظ شركت بازرگاني دز اهوراي جنوب در اين زمينه تحقيقات گسترده اي را در پيش گرفته است و طبق آزمايشات بدست آمده كود طبيعي با نام تجاري آمينو ميكرو پاور كه خصوصيات آن در ذيل آمد است مورد تاييد اكثر مهندسين خارجي و داخله قرار گرفته است.

 

ود هاي طبيعي

 

انواع كود هاي طبيعي

  • 1-كود مرغي
  • 2- كود گاوي
  • 3- كود گوسفندي

كود هاي مرغي

كود مرغي موجب اصلاح فعاليت بيولوژيكي ، كشت و كار و خواص شيميائي خاك مي شود. سه تن كود مرغي تازه معادل 50 كيلوگرم سولفات پتاسيم ، 100 كيلوگرم سوپر فسفات تريپل و 50 تا 100 كيلوگرم اوره دارد. كود مرغي تركيب شيميايي بسيار متفاوت نسبت به ساير كود هاي حيواني دارد.

زمان و نحوه مصرف كود مرغي

در فصول مختلف سال كود مرغي را در مزارع مصرف مي كنند كاربرد كود مرغي در فصل پائيز به منظور جلوگيري از هدر رفتن ازت در خاك هاي بافت سبك توصيه نمي شود و كاربرد آن در فصل بهار براي هدر روي ازت در مزرعه فرصت كمي وجود دارد. بهر حال مصرف آن در فصل بهار انجام عمليات زراعي و كاشت را به تاخير مي اندازد و مي تواند موجب افزايش فشردگي خاك شود.

در بيشتر مواقع كود مرغي را در فصول تابستان و زمستان مصرف مي كنندو هنگام مصرف كود مرغي در قبل از كاشت ، مخلوط كامل آن با شخم زدن خاك براي اجتناب از قرار گرفتن بذور در محل داراي كود مرغي زياد توصيه مي شود . چون امكان دارد بذور گياهان زراعي در اثر سميت آمونياك جوانه نزنند و يا گياهچه حاصل از آنها از بين بروند.

انواع كود مرغي 

1-  قفسي مرغ تخم گذار و مرغ مادر

2-  سالني (گوشتي)

انواع زير انداز:

كود هاي مرغي بسته به نوع زير انداز آن از لحاظ كيفيت و همچنين قيمت تمام شده آن متفاوت مي باشند.مثلا كود مرغي با زير انداز پوشال كه بيشتر در شمال كشور توليد مي شود به علت دير تجزيه شدن پوشال از ارزش كمتري برخوردار است و همچنين قيمت تمام شده آن نسبت به كود مرغي با زير انداز كاغذ ، ارزان تر است.

كود مرغي با زير انداز كاغذ كه خريداران بيشتري دارد به علت زود تجزيه شدن كاغذ در خاك مرغوب تر و بازده آن بيشتر است و البته قيمت تمام شده آن نيز گران تر است.

 كود گاوي:

كه به سه صورت موجود مي باشد :

1-  كود گاوي بدون زير انداز(خالص)

2- كود گاوي با ريز انداز كاه

3-  كود گاوي با ريز انداز ماسه

لازم به توضيح است كه كود گاوي رديف اول دوم جهت مصارف كشاورزي مقرون به صرفه تر بوده و متقاضيان بيشتري دارد.

 

كود گوسفندي

كه فقط داراي يك نوع مي باشد

 

كود هاي شيميايي

 خواص کودهاي شيميايي ازتي

يكي از کودهاي مصرفي، کود اوره است. کود اوره که به کود شکري نيز معروف است در سطح جهان از پر مصرف ترين و ارزان ترين کودهاي شيميايي ازتي است. کود اوره ٤٦ درصد ازت دارد و حلاليتش در آب خيلي خوب است و به همين دليل در خاک براي تهيه محلول هاي کودي و محلول پاشي بر روي گياه مورد استفاده قرار مي گيرد.

مشکلي که در ارتباط با کود اوره وجود دارد اين است که به دليل حلاليت زيادش شستشويش در خاک خيلي زياد است. يعني اگر آب آبياري يا بارندگي زياد و خاک شني باشد به راحتي اين کود در خاک شسته مي شود.

 

كود اوره با پوشش گوگردي

 حلاليت کود اوره بالاست و امکان شستشويش زياد بوده و دانه هاي کود اوره بر روي آن يک پوشش گوگردي ايجاد مي کنند.

 به اين کود اصطلاحاً کند حل مي گويند. يعني کود SU به تدريج ازت خود را آزاد مي کند و شستشو و تلفات کود خيلي کمتر بوده و از اين نظر مي تواند کود مناسبي باشد ولي نسبت به کود اوره معمولي گران است و براي گياهان زينتي و براي شرايطي که امکان آب شويي زياد بوده يا  محصولاتي که از نظر اقتصادي با صرفه است مي تواند کود مناسب و مفيدي باشد.

  

كود سولفات آمونيوم

 اين کود ٢١ درصد ازت و ٢٤ درصد گوگرد دارد و اسيدزا بوده و بهترين کود براي شرايط خاک هاي ايران است. کود سولفات آمونيوم به دليل پائين بودن درصد ازت آن نسبتاً گران است. کود نيترات آمونيوم از کودهاي مهم ديگر است که از ترکيب آمونياک و اسيد نيتريک توليد مي شود.

 ويژگي اين کود آن است که داراي هر دو نوع منبع ازتي گياه يعني نيترات و آمونيوم است. و يکي از معايبش آن است که به راحتي رطوبت هوا را جذب مي کند و دانه هاي کود بهم چسبيده و تشکيل کلوخه مي دهند

 

کدام کود ازتي براي مصرف توصيه مي شود؟

  انتخاب کود ازتي مي تواند به چند پارامتر وابسته باشد. يکي از اين ها قيمت کود است. همانطور که گفتيم کود اوره نسبت به کود سولفات آمونيوم خيلي کود ارزان تري است. کود ٤٦ درصد ازت و کود سولفات آمونيوم ٢١ درصد ازت دارد.

 شرايط خاک نيز مي تواند عامل تعيين کننده اي براي انتخاب کود باشد. اگر خاک خيلي قليايي و PH آن بالا باشد با مصرف کود سولفات آمونيوم تا حدودي PH را کاهش مي دهيم.

در بعضي از گياهان کود نيترات آمونيوم کود مناسبي است البته از نظر تغذيه شايد کودها با هم تفاوتي نداشته باشند.

 

خواص کودهاي شيميايي ازتی

 

 ١)سولفات آمونیوم:

کود سولفات آمونیوم دارای ٢١ درصد ازت و ٢٣ درصد گوگرد است. این کود اسید زا و مناسب خاک های آهکی بوده و نسبتاً گران و کمی مقاوم به شستشو می باشد.

٢)کود اوره:

 ٤٦ درصد ازت دارد. این کود اسید زا نیست و مناسب بیشتر خاک ها بوده، ارزان و رایج ترین کود ازتی ایرانی است.

٣) کود نیترات آمونیوم:

 ٢٦ درصد ازت دارد. این کود اسید زا نیست و مناسب برای چغندر قند بوده و نسبتاً گران و حساس به شستشو می باشد.

٤) کود فسفات آمونیوم:

 ١٧ درصد ازت و ٢٦ درصد ایدرید فسفریک دارد. کود فسفات آمونیوم نسبتاً اسید زا و دو منظوره بوده و قیمت مناسب داشته و کمی مقاوم به شستشو می باشد.

٥) کود اوره فرم:

 ٢٦ درصد ازت دارد. این کود نسبتاً اسیدزا و مناسب چمن بوده، گران و خیلی مقاوم به شستشو می باشد.

٦) کود اوره با پوشش گوگرد:

 ٣٥ درصد ازت دارد. اسیدزا و مناسب خاک های سبک و مقاوم به شستشو بوده و قیمت آن مناسب است.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 14:49  توسط نیما  | 

شماره یک

جذب عناصر غذايي  کم مصرف و پر مصرف توسط گياه

گياهان عناصر غذايي را بصورت يون از خاک جذب مي  کنند. يون ‌ ها مي ‌ توانند کاتيون يا آنيون باشند. بعنوان مثال، شکل قابل جذب ازت براي گياه يون نيترات (NO3-) است. گياه توانايي جذب ازت بصورت يون نيترات (-NO3) يا يون آمونيوم (+NH4) را داراست. يا پتاسيم را بصورت (+K) و كلسيم را بصورت (Ca+2) جذب مي‌كند.

نام عنصر

فرم قابل جذب توسط گیاه

ازت

NO3- , NH4+

گوگرد

SO42- , SO2

فسفر

H2PO4- ,HPO42-

پتاسیم

K+

کلسیم

Ca2+

منیزیم

Mg2+

آهن

Fe2+

روی

Zn2+

مولیبدن

MoO42-

منگنز

Mn2+

بر

H3BO3 ,H2BO3-

مس

Cu2+

کلر

Cl-

نیکل

Ni2+

 

آيا فرم غير قابل جذب هميشه بدين گونه در خاك باقي مي‌ماند؟

خير، شکل غير قابل جذب هم به مرور زمان و بسته به شرايط خاک توانايي تبديل به فرم قابل جذب و قابل استفاده براي گياه را دارد. بعنوان مثال، موجودات ذره بيني خاک توانايي تبديل فسفر غير قابل جذب به فسفر قابل جذب براي گياه را دارند. 

  جذب عناصر غذايي

عناصر غذايي از طريق ريشه و برگ گياه جذب مي‌شوند. ابتدا در خصوص جذب عناصر غذايي توسط ريشه، مطالبي عنوان خواهد شد. سه مکانيسم مهم در انتقال عناصر غذايي از خاک به سطح ريشه دخالت دارند. 

1- جريان انبوه يا حركت توده‌اي Mass Flow

2- انتشار يا پخشيدگي Diffusion

3- تبادل تماسي 

  جريان انبوه يا حرکت توده‌اي Mass Flow

حركت توده‌اي عبارت است از جريان آب به طرف ريشه بر اثر تعرق گياه كه همراه آن عناصر حل شده نيز انتقال مي‌يابند. حركت توده‌اي براي عناصري که غلظت زيادي در محلول خاک دارند و در شرايطي که تعريق گياه شدت بالايي دارد، مکانيسم غالبي است. عناصر غذایی که در خاک به صورت پویا می باشند، و یا برخی دیگر از عناصر غذایی نظیر کلسیم و نیترات عمدتا با این روش به سمت ریشه حرکت می کنند. به طور کلی 98 درصد نیتروژن، 72 درصد کلسیم، 87 درصد منیزیم و 95 درصد گوگرد با این روش حرکت می کنند.

  انتشار يا پخشيدگي Diffusion

مکانيسم دوم انتشار يا پخشيدگي است. در این مکانیسم، بدليل شيب غلظتي بين خاک و سطح ريشه عناصر از خاک به سطح ريشه انتقال مي‌يابند. این نوع حرکت در مورد عناصر غیر پویا نظیر فسفات و ریز مغذی ها صادق است.

  تبادل تماسي

بر اثر تماس بين خاک و سطح ريشه، عناصر از خاک به ريشه منتقل مي‌شوند. چون خاک و سطح ريشه داراي CEC يا ظرفيت تبادل کاتيوني هستند، عناصر به سطح ريشه جذب مي‌شوند. جذب يا Uptake اصطلاحاً به عبور يون از غشاء سلولي گفته مي‌شود. وقتي يون از غشاء سلولي عبور کرده و وارد سلول مي‌شود عمل جذب صورت ‌گرفته، به عبارت ديگر در عمل جذب، غشاء سلولي داراي اهميت خاصي است. غشاء سلول عمدتاً از دو جزء پروتئين و چربي ساخته شده است: (Transmembrane Protein & Lipid bilayer) . شکل خاص ساختمان سلولي يا غشاء سلولي باعث مي‌شود که يون‌ها از غشاء سلولي عبور كنند. در داخل ساختمان غشاء مولكول‌هايي وجود دارد به نام حامل يا ناقل كه در جذب يون‌ها دخالت دارند. و هم‌چنين يون كلسيم در ساختمان غشاء سلولي وجود دارد كه باعث مي‌شود غشاء سلولي خاصيت نفوذ پذيري انتخابي خودش را حفظ کند. 

  مکانيسم‌هاي جذب يون

- جذب فعال Active

- جذب غيرفعال Passive

جذب فعال نياز به انرژي دارد ولي جذب غير فعال يا اصطلاحاً جذب فيزيکي مستقيماً نياز به مصرف انرژي ندارد. 

  منبع انرژي براي جذب عناصر غذايي

بطور کلي منبع تامين انرژي در گياهATP است . ATP در حقيقت کار ذخيره و انتقال انرژي را بعهده دارد. ATP يا آدنوزين‌تري‌فسفات طي عمل فتوسنتز و تنفس در گياه توليد مي‌شود. در جاهايي که نياز به مصرف انرژي است ATP توسط آنزيمي بنام ATP آز شکسته و تجزيه مي‌شود و انرژي خود را براي عمل جذب آزاد مي‌کند.

يون‌ها در هنگام عمل جذب بر روي هم اثر متقابل يا برهم کنش دارند. به عبارت ديگر جذب يک يون در جذب يک يون ديگر دخالت دارد و تداخل ايجاد مي‌كند. برهم کنش يا اثر متقابل ممکن است مثبت يا منفي باشد. بَرهَم ‌کُنش مثبت يا اصطلاحاً Synergism به حالتي گفته مي‌شود که جذب يک يون باعث افزايش جذب يون ديگر ‌شود. بعنوان مثال بين ازت و فسفر حالت برهم کنش مثبت وجود دارد، يعني جذب ازت باعث مي‌شود که جذب فسفر توسط گياه افزايش پيدا کند.

بَرهَم ‌کُنش منفي را اصطلاحاً َAntagonism يا حالت ضديت مي‌گويند. منظور از برهم کنش منفي اينست که جذب يک يون باعث کاهش جذب يون ديگر در گياه مي‌شود. بعنوان مثال مصرف زياد کود فسفر باعث کاهش جذب عناصري مثال روي ، آهن و منگنز توسط گياه مي‌شود.

بين روي و فسفر ، آهن و روي و همچنين بين پتاسيم و کلسيم ، پتاسيم  و منيزيم برهم کنش منفي وجود دارد که اين مسئله مهمي در عمل جذب است.

بدليل آنکه يون‌ها در عمل جذب داراي برهم کنش هستند، نسبت بين يون‌ها در خاک به طريقي بايد حفظ شود. به عبارت ديگر يك ماده غذايي زياد مصرف نشود چرا که باعث ايجاد مشکل و تداخل در جذب ساير عناصر غذايي مي‌شود. پس عناصر بايد بشکل قابل جذب وجود داشته و بين آن‌ها هم يک نسبت مناسبي برقرار باشد تا گياه بتواند تمامي عناصر غذايي مورد نياز خود را به مقدار کافي جذب کند.

برهم ‌کنش‌هاي عناصر غذايي در چهار مرحله‌ي مختلف بوجود مي‌آيد. 

  تداخل عناصر غذايي ممکن است

- در خاک باشد؛

- در مرحله جذب يون باشد؛

- در مرحله انتقال باشد؛

- در محل مصرف در گياه باشد.

منظور از محل مصرف در گياه محلي است که يون وارد فيزيولوژي گياه مي‌‌شود و در متابوليسم گياه مورد استفاده قرار مي‌گيرد. 

جذب برگي يا تغذيه برگي عناصر غذايي

در مباحث بالا درباره‌ي جذب عناصر غذايي توسط ريشه و با دو مكانيسم جذب فعال و جذب غيرفعال آشنا شدیم. در زیر پيرامون جذب برگي يا جذب از طريق برگ توضيحاتي ارائه داده خواهد شد. 

  راه‌هاي جذب برگي

- روزنه‌ها؛

- كوتيكول برگ.

روزنه ها در تبادلات گازی مدخل ورود بعضي از عناصر به داخل گياه مهم مي‌باشند. ترکيباتي مثل NO2, NH3, SO2 و گاز HF که در هوا وجود دارند بخصوص در حوالي مناطق صنعتي و شهرهاي بزرگ معمولاً از طريق روزنه‌ها وارد گياه مي‌شوند. بخشي از اين عناصر در تامين نياز گياه، مؤثر مي‌باشند.

بعنوان مثال SO2 موجود در هوا تا حدودي نياز گياه به گوگرد را تامين مي‌کند. ولي اگر غلظت اين عناصر در هوا زياد باشد موجب مسموميت در گياه مي‌شود که آثار منفي در رشد گياه دارد. آثار زيانبار منفي و سوختگي که در گياهان مشاهده مي‌شود ناشي از غلظت زياد اين ترکيبات در هوا، بخصوص در مناطق صنعتي و شهرهاي بزرگ است. 

  علاوه بر تبادلات گازي روزنه‌اي، جذب از طريق کوتيكول هم وجود دارد. همانند جذب از طريق ريشه، جذب برگي هم از طريق دو مكانيسم جذب فعال و جذب غيرفعال صورت مي‌گيرد. جذب فعال، جذبي است که نياز به مصرف انرژي دارد ولي در جذب غيرفعال انرژي مستقيماً مصرف نمي‌شود. 

  محلول ‌پاشي

محلول‌پاشي روي گياهان که اصطلاحاً تغذيه برگي نيز ناميده مي‌شود در برخي موارد از مصرف عناصر در خاک بهتر و مفيدتر است. 

  محلول‌ پاشي عمدتا در شرایط زیر بیشتر کاربرد پیدا می کند.

- شرايط نامناسب خاك؛

- بروز علايم كمبود

زماني که شرايط خاک نامساعد باشد، بدين صورت كه به علت بالا بودن PH خاک يا آهكي بودن خاك، کود مصرفي در خاك تثبيت شده و غير قابل استفاده براي گياه مي‌گردد. لذا در اين زمان است كه محلول‌پاشي بهترين روش مي‌باشد. مثلاً سولفات آهن را در خاک‌هاي قليايي نمي‌توان مصرف کرد زيرا بسرعت تثبيت و غيرقابل استفاده مي‌شود. پس در شرايط نامناسب خاک مي‌توان به روش محلول‌پاشي سولفات آهن را به گياه اضافه كرد. همچنين روش محلول‌پاشي، براي برطرف کردن سريع علايم کمبود در روي گياه روشي مؤثر و مفيد است.

محدوديت محلول‌پاشي

- همه عناصر را نمي‌توان استفاده كرد؛

- كل نياز گياه را نمي‌توان تامين كرد.

گاهي همه عناصر را نمي‌توان از طريق محلول‌پاشي به گياه اضافه كرد. مثلاً كود اوره را مي‌توان از روش محلول‌پاشي به گياه اضافه كرد ولي کودهاي فسفر و پتاسيم در محلول‌پاشي استفاده نمي‌شوند. معمولاً عناصر کم مصرف از طريق محلول‌پاشي براي گياه استفاده مي‌شوند.

محدوديت ديگري که در مورد عناصر پرمصرف وجود دارد بالا بودن نياز گياه است. به عبارت ديگر نمي‌توان كل نياز گياه را از طريق محلول‌پاشي تامين کرد. براي اين منظور يا بايد غلظت عنصر را خيلي بالا گرفت، که موجب سوختگي گياه مي‌شود يا اينکه دفعات محلول‌پاشي را زياد کرد که از نظر اقتصادي زيان‌آور و مشکل‌آفرين مي‌باشد. در مجموع، در بعضي موارد محلول‌پاشي بهتر بوده و در موارد ديگر مصرف عناصر در خاک ثمربخش مي‌باشد. اما كلاً مصرف توأم، محلول‌پاشي و تغذيه از خاك نتيجه بهتري دارد.

نكات مهم در محلول‌پاشي يا تغذيه برگي

- غلظت عنصر غذايي؛ بعنوان مثال محلول کودي اوره را با غلظت ۵ در هزار تهيه (5 گرم كود اوره در 1000 گرم آب) و روي گياه مي‌پاشيم و در صورتيکه غلظت محلول حاصل زياد باشد برگ‌هاي گياه مي‌سوزند. عناصر کم مصرف مانند کود آهن و سکوسترين آهن با غلظت يک در هزار تهيه مي‌‌شوند. قابل ذکر است که غلظت مناسب، غلظت يک در هزار است .

- افزودن ماده خيس ‌کننده در سطح برگ؛ معمولاً به محلول کودي تهيه شده ماده‌اي بنام مويان با غلظت يک دهم تا يک در هزار اضافه مي‌شود. تا محلول کودي سطح برگ را خيس کرده و عمل جذب بهتر صورت گيرد.

- زمان محلول‌پاشي؛ نبايد محلول پاشي را در ظهر يا مواقعي که هوا خيلي گرم است انجام داد زيرا به دليل گرماي زياد محلول کودي تبخير شده و غلظت آن افزايش پيدا مي‌کند و ايجاد سوختگي مي‌كند. بهترين زمان براي محلول‌پاشي، صبح زود يا غروب است يعني زماني که دماي محيط بالا نيست.

- در بارندگي بهتر است محلول پاشی انجام نشود؛ زیرا بارش باران باعث شسته شدن محلول پاشيده شده مي‌شود و فايده‌اي نخواهد داشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 14:48  توسط نیما  | 

تا انتهای عشق با من برقص

به زیبایی ات با ویولونی سوزان با من برقص
تا آرامش را درون ام حس کنم با دلهره با من برقص
مانند شاخه ی زیتونی بلندم کن و کبوتر خانه زادم باش
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص

بگذار آن گاه که هیچ چشمی نیست  زیبایی ات را ببینم
بگذار حرکت ات را همان گونه که در بابل لمس می کنند حس کنم
آرام آن چه را که تنها از نهایت می دانم نشان ام بده
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص

برای پیوند با من برقص ، بی وقفه با من برقص
با مهر و بسیار دراز با من برقص
ما هر دو پوشیده در عشق خودیم، ما هر دو در بهشتیم
تا انتهای عشق با من برقص
تا انتهای عشق با من برقص
 
به خاطر کودکانی که تمنای به دنیا آمدن دارند با من برقص
به خاطر پرده هایی که بوسه های ما دریده اند با من برقص
گر چه هر تاری پاره است، حالا خیمه ی سرپناه را برافراز
 تا انتهای عشق با من برقص

                                             لئونارد کوهن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 20:13  توسط نیما  |